دوست

حالا دیگر تو کوله بارت را بر دوش کشیده ای و پای در خیال خود نهاده ای بی آنکه یک قدم از ندیدنهایمان دورتر شوی کوچ کردی اما هنوز در نزدیکترین نقطه ایستاده ای و من هر روز نظارگر تو ام

نمیدانم در کدام سوی ندیدهایمان ایستاده ای و چگونه به دنیای مینگری حتی نمیدانم نگاهات به چه زیبای خدا خیره میشود اما میدانم دلت آشیان آشناییهاست

چقدر سکوتم پر هیاهوست برای کلام بازی با تو

/ 1 نظر / 16 بازدید
darkuob

توی آسمان هرکجا، همیشه، دست‌های آبی خدا پیداست